آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

دختر هنرمند

آیلا خیلی علاقه به کار با خمیر رو نداره ولی بالاخره مامان خانمی همت کردند و اندازه یک قابلمه براش خمیر بازی درست کرد و خانمی کمی به شوق اومد و در خال درست کردن کاردستی این کار هم با کمک مامانی خانم درست شده ...
15 دی 1393

دخملی و نی نیش

یک روز عصر پنجشنبه پاییزی  با بابایی تصمیم گرفتیم بریم به کندوان و آب معدنی بیاریم و خانمی هم خودش این شکلی آماده شد (دخملی عاشق شال و روسری هست ) و به طرف کندوان راه افتادیم ایشون نازنین کوچولو نوه بنده در بغل آیلایی   چه با دقت به اطراف هم نگاه می کنه چه پتو رو هم تا صورت نازنین کشیده کم کم خوابش گرفته و نازنین به حال خودش رها شده   ...
6 آبان 1393

حوض نقاشی

برای هدیه روز دختر برا خانمی این حوض رو خریدیم هر چند دیگه داشت تابستون تموم می شد ولی خوب ان شا اله سال دیگه ولی آی کیف کردن پدر و دختر  از یک ساعت قبل آماده کردن حوض خانمی مایو پوشیده آماده پیش به سوی شنا       هنوز پر نشده پرید توش بالاخره گنجشکک اشمی مشی افتاد تو حوض نقاشی ...
27 شهريور 1393

قول بستنی

من دوبار به آیلایی قول بستنی قیفی (که از دستگاه فرت می ریزن ) دادم  و قتی برای خرید رفته بودیم من هم الوعده وفا کردم  و فکر می کنم حسابی بهش چسبید آخه دختر من عاشق دلخسته بستنی هست   نمی دونم این دیگه چه نوع علاقه ای هست هر موقع از جلوی خونه ای که در پارکینگش به صورت سراشیبی هست رد می شیم می گه مامان بریم پایین و از من عکس بگیر این هم نمونه اش هست این هم بستنی برای بار دوم از هولش ریش و سبیل از نوع بستنی رو صورتش کشیده چه با عشق گاز می زنه از هیجان خوردن بستنی چشاش گرد گرد شدن ...
1 شهريور 1393

دختر چادری

این چادر ماجرایی داره زمانی که آیلا به مهد می رفت گویا تو یکی از مراسم ها براشون چادر سر کرده بودند و همون روز که اومده بود خونه دائم می گفت من مقتعه بلند می خوام و بابایی اصلا سر در نمی آورد تا اینکه من حدس زدم شاید چادر باشه و تا نشونش دادم تائئد کرد و یک روزی من هم رفتن و اپارچه این چادر رو گرفتن و براش دوختم حالا مدتها جزو اموال فراموش شده بود و نمی دونم چی شد که یک باره فیلش یاد هندوستان کرد و یک شب که به خونه عمه سیما جون می رفتیم به درخواست خودش چادر به سر کرد خنده با رضایت کامل ...
13 مرداد 1393

رنگ انگشتی

از زمستون به آیلایی قول داده بودم تا براش رنگ انگشتی بخرم و قبل از من خاله حسنا براش آورده بود اما به خاطر اینکه مبادا سرما بخوره بابایی نگه داشته بود تا این که چند روز پیش گفتم آیلا آماده شو تا بری تو حموم با ارنگ انگشتی هایت بازی کنی که اولش می خواست محل اختفای رنگها را بدونه بعد هم حسابی کیف کرد این هم مثلا نقاشی های بند انگشتی اوه چه با ناز و ادا  در حال معرفی آثارش خیلی جدی  دست به سینه هم ایستاده  ...
16 تير 1393

نون خرچ خرچی

دیشب بابایی برای خانمی سوپ کشیده می گم بیا بخور دیدم رفته تو آشپزخونه وول می خوره ( می دونم این دخملی من عاشق نون هست ) می گم نون می خوایی مگه آره می گم رو میزه می گه نه از اون نون خرچ خرچی ها این دختر ما اسم نون اسکو رو نمی دونه نون خرچ خرچی می گه بابایی می خواد براش بیاره می گه بهش آب بزنی ها یادت نره   بعد نگاه می کنم می بینم با قاشق کمی به نونه از سوپ می ماله اونو می خوره شب موقع خوابیدن برگشته به من می گه مامان برام شیرینی بخر می گم چشم میگه خیلی بخر برام  می گم آیلا دندوناتو کرم می خوره تازه چاق و تپل می شی برگشته قاه قاه برام می خنده  تازگی ها هم یاد گرفته به همه می گه دهنت رو وا کن اگه دندون کسی ...
16 آذر 1392